پیشگویی های حیرت انگیز - فصل اول - قسمت ششم


رهگذری که همه را در شگفتی فرو برد

میانه فصل بهار بود و هوا رو به گرمی گذاشته بود. دشتها و صحراها سبز و پر از علف شده بود وگلها و گیاهان رنگارنگ درمیانشان گسترده بود. زمینهای شالیزار پر از آب، و هوای مرطوب و گرم، و بوی خاک خیس، فضا را پر کرده بود. کشاورزان شمالی زمینهای آبی را برای نشاء برنج آماده کرده بودند، و برخی از کشاورزان نشاء برنج را هم شروع کرده بودند. زمین ها را آب فرا گرفته بود و بعد از شخم زدن و هموار کردن اراضی برای کشت برنج، منظره زیبایی نمایان شده بود.
رهگذری با لباس ساده و سنتی در حال عبور از زمینهای شالیزاری جمنان بود که مشاهده کرد عده ای درحال نشاء برنج هستند. لختی آسود و نظاره کرد. بر لبانش ذکری جاری بود، و بقچه ای کوچک در دستش، با نگاهی نافذ به اطراف خیره شد. ایستاد و تماشا کرد. نگاهش رو به آسمان رفت و زیر لب چیزی گفت، سپس نزدیک شد و به افرادی که در حال نشاء کاری بودند سلام کرد و خداقوت گفت. بقچه اش را کناری نهاد، و گفت میخواهم کمی کمک تان کنم. منتظر جواب از کسی نشد و پاچه های شلوارش را بالا زد و آماده وارد شدن به شالیزار گردید.

(لازم به ذکر است که در آن زمان مردم جهت کار در اراضی کشاورزی به کمک همدیگر می رفتند و به این نوع همکاری کایری می گفتند،و کسی که داوطلبانه و بدون مزد برای کمک می آمد را کایر مینامیدند، و البته کسانی که در قبال دستمزد کار می کردند را کارگر می خواندند.) در این هنگام کشاورزانی که مشغول نشاءکاری در زمین بودند، کم کم برای صرف چای و صبحانه آماده می شدند،کار را تعطیل کرده بودند،و به کنار زمین که قسمتی خشکی بود می آمدند،تا پس از چند ساعت کار مداوم و سخت در زیر آفتاب گرم، لختی بیاسایند. چای بنوشند، و برای دقایقی استراحتی کوتاه نمایند. از روی ادب رهگذر را نیز تعارف کردند که همراه آنها صبحانه میل نماید. همه سر سفره نشستند و بساط چای و صبحانه پهن شد. نان محلی و پنیرتازه ، و جمعی صمیمی و بانشاط که در میانه تلاشی بی امان گرد سفره ای ساده و بی ریا نشسته اند تا برای ادامه کار و تلاش تجدید قوا نمایند. مرد رهگذر نیز درکنارشان نشست و چند لقمه ای صرف نمود و شکر سپاس خداوند را بجای آورد و سپس رو به حاضرین گفت :تا شما صبحانه میل می نمایید من میروم و در زمین نشاء می کنم. منتظر جواب از کسی نشد و بدون معطلی براه افتاد. آقا ولی که برای همراهی آمده بود پرسید:مگر نشاء برنج بلد هستی؟ رهگذر گفت انشاالله . در همین لحظه محمدرضا که غذا و صبحانه را آورده بود رو به رهگذر گفت:بنشین غذا بخور بعدا برو. و بدنبال او باقر ادامه داد شما مهمان ما هستید، راضی به زحمت شما نیستیم. اما مرد رهگذر در حالیکه وارد زمین می شد جواب داد: زیاد طول نمی کشد و بلافاصله شروع بکار کرد.

تکه ابرهای پراکنده در آسمان آبی در حال عبور بودند و تابش نور خورشید را بصورت مواج در می آوردند. آسمان آبی و زمین سبز و خرم که در افق به کوه های پراز درخت و جنگل های انبوه منتهی می شد و بوی دل انگیز شالیزارها روح و جان را نوازش میداد و میل به تلاش را در انسان برمی انگیخت. کشاورزان حاضر بعد از صرف صبحانه و شکر خدا آماده کارشدند. اما زمانیکه می خواستند وارد زمین شوند با صحنه بسیار عجیبی مواجه گردیدند. همگی مات و مبهوت در کنار زمین خشکشان زده بود.چیزی را که می دیدند نمیتوانستند باور کنند. همه متحیرانه به زمین شالیزار خیره شده بودند. درکمتر از یک ساعت مرد رهگذر به اندازه ده کشاورز ماهر و یک روز کاری کامل نشاء کرده بود.تقریبا تمام زمین شالیزارنشاء شده بود و فقط مقدار بسیار اندکی برای نشاء کاری باقی مانده بود. هیچکدامشان نمی توانستند باور کنند در این مدت اندک تا این اندازه کار انجام شده باشد.هیچ توضیحی نداشتند! نگاهی به مرد رهگذر می کردند و نگاهی به زمین شالیزار، اما از شدت تعجب نمی توانستند چیزی بگویند و فقط با حیرت مینگریستند.
در این لحظه باقر جلو آمد و به رهگذر خسته نباشید و خداقوت گفت و با حالتی متعجب پرسید چگونه چنین کاری کردی!؟ مرد رهگذر نگاهی به آسمان انداخت و شکر خداوند را بجای آورد و گفت: ای جوانمرد از لطف خدا متعجب و از رحمتش هیچگاه ناامید مشو. هر آنچه توانایی دارم از قدرت و لطف الهی است. همیشه برخداوند متعال توکل نما و با قدرت و توانایی تلاش نما که خداوند پشتیبان و حامی مومنان است. هر لحظه بر شگفتی حاضرین افزوده می شد. با وجود اینکه تا این لحظه کسی باقر را به اسم نخوانده بود، مرد رهگذر ادامه داد: ای باقر در هنگام برداشت محصول فرزندت بدنیا خواهد آمد. نامش را ـ عبدالحمید ـ بگذار که او بنده ستوده خداوند یکتاست.

باقر که هر لحظه بر شگفتی و حیرتش افزوده می شد پرسید؟: آیا فرزندم کار خاصی خواهد کرد؟ مرد رهگذر نگاهی عمیق به باقر انداخت و گفت: آری. کار بسیار بزرگی انجام خواهد داد. و خداوند اینگونه تقدیر کرده است. و هیچ قدرتی بالاتر از قدرت لایزال الهی نیست و اراده او بر همه امور غالب است. و سپس ادامه داد: بدانکه این فرزندت از سختی ها و موانع بزرگی با موفقیت عبور می کند و صاحبان قدرت از همه امکاناتشان برای جلوگیری ازتلاشهای نیکش بهره می جویند، اما او، با توکل بر خداوند قادر و متعال،از گردنه های سخت می گذرد و آنچه باید انجام دهد را به مرحله عمل می رساند. مرد رهگذر آرام و با وقار به کنار زمین رفت و دستان و پاهایش را در جوی آب جاری کنار زمین شست. آماده رفتن می شد که یک نفر از خانواده باقر از او سئوال کرد که آینده ما را چگونه میبینی؟ مرد رهگذر دور و بر خود را تا دوردستها نگریست و گفت: در آینده اینجاها پر از ساختمان و خانه می شود و این اراضی در میان ساختمانها محصور می گردد. اما این زمین پربرکت و دارای خیر فراوان است .در آن کشت کنید و خدا را شاکر باشید. و ادامه داد: بدانید که همه چیز در حال تغییر است چه انسانها چه زمین و کشتزارها و شهرها و روستاها ، همه دگرگونی بزرگی خواهند داشت. رهگذر یک کلمه ده سال و یک چهل سال هم گفت که کسی سر درنیاورد.در مجموع گفت پنجاه سال بعد چه اتفاقاتی خواهد افتاد و چه وقایعی رخ خواهد داد.
مرد رهگذر خداحافظی کرد و به سمت ارتفاعات جمنان که با درختان انبوه پوشیده شده بود حرکت کرد. همه ایستاده بودند و با حیرت می نگریستند. عده ای زمین کشاورزی و عده ای هم رفتن رهگذر را تماشا می کردند.رهگذر دستی تکان داد و به سمت تپه های سرسبز و زیبای بالاسی رفت و از دیده ها پنهان شد.

هنگام ظهر ننه فاطمه، مادر باقر، با دیگ نهار که در پارچه ای پیچیده بود از راه رسید و خانواده و همراهانی که در زمین شالیزاری مشغول نشاء بودند را برای صرف نهار فراخواند. وقتی چشمش به زمین شالیزاری افتاد شگفت زده شد و روبه حاضرین با تعجب گفت: چگونه این همه نشاء انجام گرفته و متحیر به شالیزار می نگریست.که فرزندش باقر پیش آمد و به مادرش سلام کرد و ماجرا را تعریف نمود که یک بزرگواری آمد و چنین کاری را انجام داد و در ادامه تعریف کرد که چه مطالبی را بیان نموده و رفت. و مادر باقر در حالیکه سفره نهار را آماده می نمود، متحیر زیرلب زمزمه می کرد. دیگر تقریبا نشاء کاری شالیزار تمام شده بود ولی هنوز واقعه صبح همه را در شگفتی فرو برده بود و همه در سکوت ناشی از حیرت و تعجب درحال جمع و جور کردن شالی های باقیمانده بودند.اما مقدار زیادی بوته های نشاء باقیمانده بود.
در آن زمان روال اینگونه بود که بذر برنج را که از محصول سال قبل کنارگذاشته بودند، در اوایل بهار در قسمتی از زمین که خزانه میگفتند، میکاشتند. تا به اندازه رشد مناسب برسد. و پس از آماده سازی زمین، آنها را از خزانه منتقل میکردند و در زمین شالیزاری اقدام به کاشت می نمودند، و اگر نشاء اضافه می آمد به کشاورزانی که بذرهایشان خراب شده بود یا نشاء کم می آوردند هدیه داده می شد و در قبال تحویل نشاء شالی هیچ وجه یا متاعی نمی گرفتند.
البته باید به این نکته اشاره کرد که در آن زمانها اکثر خانواده ها در منزلشان تنور هیزمی برای پخت نان داشتند و اگر کسی نان مطالبه می کرد در قبال آن وجهی دریافت نمی کردند. همچنین در قبال شیر گاو و گوسفند هم بسیاری از مردم وجهی نمی گرفتند و این موارد بصورت اهدایی بود و اگر کسی در قبال این موارد چیزی طلب میکرد امری بسیار ناپسند جلوه میکرد. البته برخی افراد که دارای دام بودند فرآورده های لبنی مانند ماست و کره و پنیر را بین اهالی و یا در بازار بفروش میرساندند، اما شیر تازه از این مهم مستثنی بود.

براستی که عجب آداب و رسومی داشتند آن قدیمی ها . انساندوستی ، مردم داری، عزت نفس و کرامت در تارو پود زندگیشان جاری بود.که اگر استمرار پیدا می کرد اکنون چه ها می شد .

۹ نظر:

ناشناس گفت...

خیلی شنیدنی بود یادمه که میوه انجیر هم در قبالش پول دریافت نمیکردن

تیک تاک گفت...

چطور میتونستن اینده رو ببینن ؟؟!!!! یادمه مادربزرگم گاهی از پدرش نقل میکرد شمشیر ذوالفقار تو دریایی خزره هر وقت زمانش برسه از اب در میاد و شروع میکنه به جنگیدن با دشمنای ائمه

اسحاق گفت...

خیلی خوب بود

سید گفت...

این خاطرات و روایاتی که ذکر شده همانند رویایی آشنا برای من هست و مشتاقانه وبی صبرانه هر روز منتظر ملاقات هستم.

Sss گفت...

لطفا آبدیت کنید ممنون

ناشناس گفت...

یاد باد آن روزگاران یادباد

ناشناس گفت...

یاد باد آن روزگاران ، یاد بود، خداوند متعال قرین رحمت نماید حاج آقا باقریان و همسر مکرمه و اجداد پاکشان را، چه روزگاران خوب و شیرینی داشتیم که الان کودکان هم در خواب کودکانه نمی بینند چه رسد به ما، نابود باد بلانسبت اهریمنان و چپاولگران فرهنگ اصیل این مرز و بوم

ناشناس گفت...

یاد باد آن روزگاران ، یاد بود، خداوند متعال قرین رحمت نماید حاج آقا باقریان و همسر مکرمه و اجداد پاکشان را، چه روزگاران خوب و شیرینی داشتیم که الان کودکان هم در خواب کودکانه نمی بینند چه رسد به ما، نابود باد بلانسبت اهریمنان و چپاولگران فرهنگ اصیل این مرز و بوم

ناشناس گفت...

ادم وقتی به رفتار و اداب و رسوم قدیمی ها نگاه میکنه و این ها با رفتار و اداب جامعه امروز مقایسه میکنه متوجه میشه که چرا الان وضعیت مردم و مملکت به این روز افتاده
آداب و رسومشان واقعا بوی انسانیت و مهربانی و وفا میداد