پر نمودن اوقات فراغت در فصل های مختلف سال متفاوت بود و بچه ها از فرصت ها و امکانات موجود بهره می بردند. بعضی از بچه ها به همراه بزرگترها به مزارع می رفتند و برخی هم در چرای گوسفندان و دام ها همکاری میکردند. تقریبا بیشتر کودکان و نوجوانان به اندازه توانشان در امور خانه و زمین و باغها همراه خانواده ها بودند و از همان دوران کودکی با بسیاری از مهارت ها بصورت مقدماتی یا حرفه ای آشنا می شدند. در آن زمان اکثر حصارهای زمین های کشاورزی و منازل با چوب درختان پرچین می شد و بعدها به مرور زمان حدود و محوطه خانه ها با آجر دیوار شد، شبها صدای زوزه شغال ها می آمد و صبح ها بر روی درختان آواز پرندگان و بلبل ها سر داده می شد. نانوایی ها سحرگاهان آماده پخت نان بودند و با طلوع آفتاب کمتر دکان نانوایی پیدا می شد که نان عرضه کند.
گاری ها و کارگران و بازاریان از صبح زود به بازار میرفتند و فعالیتشان را آغاز میکردند، مخصوصا علاوه بر نانوایی ها مغازه های قصابی و قهوه خانه ها . خواربار و میوه فروشی ها و دست فروش ها در تاریکی و سحرگاهان و قبل از طلوع آفتاب کسب و کار روزانه را آغاز می کردند کارگران نساجی و دیگر کارگران صبح زود به محل کار می رفتند و تقریبا تمامی مغازه ها زمان آغاز فعالیت روزانه شان صبح زود بود.مردم سحر خیز بودند ، حتی زنان خانه دار پیش از دیگر اعضاء خانواده بیدار می شدند. خانه را مرتب و حیاط منزل و حتی بیرون درب خانه را آب و جارو می کردند،به طیور و دامها غذا می دادند ، سفره صبحانه را آماده و سماور و چای را برقرار میکردند. انرژی مثبت و سازنده از سحرگاهان در منازل ایجاد می شد و موجب ایمان و سرزندگی و امید افزونتر میگشت ، دیر بیدار شدن و تاخیر در کار روزانه عملی نکوهیده بود، بطوریکه گاهی اوقات سبب سرافکندگی افرادی که تنبلی و سستی میکردند می شد. مردم بامداد خود را با امید و تلاش و حرکت آغاز میکردند و تجربه و تاریخ نشان داد که قومی که سحرخیز باشند و روز خود را با امید و جنبش و تلاش و شادمانی آغاز کنند، همواره موفقیت و سربلندی بیشتری خواهند داشت.
اوقات فراغت کودکی استاد علاوه بر بازیها و سرگرمی های سالم کمک در امورخانه بود . او در حد توانش در صبح زود مخصوصا فصل تابستان به همراه پدرش به باغ می رفت و کمک میکرد. از نزدیک پیوند زدن نهال ها و باغبانی و نگهداری درختان را مشاهده میکرد. بگونه ای که بعدها یکی از ماهرترین افرادی شدند که بهترین پیوند نهال ها را انجام می داد، البته به نظر دیگران دست او برای این کارها آمد خوب داشت و هر پیوندی که انجام می داد به بهترین شکل نتیجه می داد.
علاوه بر آن کاشت صیفی جات و سبزیجات را بخوبی یاد گرفته بود.کمی که بزرگتر شد مدتی همراه برادر بزرگترش به کارگاه آجر پزی می رفت و با درست کردن گل رس و قالب بندی و آجر پزی آشنا شد.از کودکی مورد علاقه و محبت عجیب خانواده پدری و مادری بود و اکثر اوقات به منزل پدر بزرگش می رفت و چند روزی آنجا می ماند ، در زمستان اکثر منازل قدیمی دارای شومینه با سوخت هیزم در خانه بودند که به آن تش گل میگفتند و علاوه بر گرما بخشی خانه برای پخت و پز خوراک هم استفاده می کردند.
مغازه عمویش هم متصل به خانه پدربزرگش بود و گاهی اوقات به دکان خواروبارفروشی عمو میرفت و نکته عجیب با توجه به اینکه هنوز به سن مدرسه رفتن نرسیده بود اما حساب و خواندن اعداد را می دانست در صورتیکه هنوز در کلاس درس حضور نداشته بود و نزد کسی هم یاد نگرفته بود اعداد شش رقمی را میتوانست بخواند و مخصوصا وقتی عمو در مغازه با چرتکه مشغول حساب و کتاب بود او قبل از آن نتیجه حساب را میگفت .این موضوع شگفتی بسیاری مخصوصا خانواده رابه همراه داشت ، موضوع دیگر اینکه بعضی اوقات از اتفاقات پیش رو با بیانی ساده خبر می داد، که روی میداد.
آن زمان دو مغازه بقالی که در واقع همه جور نیازمندیهای ساکنان روستا در آنها وجود داشت و یک قصابی و یک نانوایی فعال بودند.مغازه دارها وسیله های نقلیه ای همچون دوچرخه، موتور یا وانت بارداشتند که مواد و مایحتاج مورد نیاز مغازه را از بازار تهیه میکردند، گاهی اوقات بچه ها پشت وانت سوار می شدند و این بعنوان یک تفریح و سرگرمی محسوب می شد.
یک گرمابه قدیمی و سنتی در روستا بود که بنام حمام یعقوبی معروف بود که دارای حجره ها و حوض ها و بخش های مختلف بود بعد ها یک حمام توسط دولت وقت برای روستا ساخته شد. یک مدرسه ابتدایی نیز که با اهداء زمین توسط یکی از اهالی روستا با هزینه دولت احداث گردید. مسجد و تکیه روستا قدیمی و با چوب و ستونهای الوار ساخته شده بود که توسط یکی از اهالی روستا بنام مرحوم اوهمی بازسازی و ساختمان جدید احداث گردید، یک خانه بهداشت هم توسط دولت در روستا احداث و در درمان های اولیه و واکسیناسیون و امور بهداشتی فعال بود.
یک رود فصلی از داخل روستا میگذشت که گاهی اوقات سیلاب هایی میانه را در پی داشت. یک اتفاق که در دوران کودکی استاد روی داد، سرازیر شدن آب جوی بعلت بارندگی زیاد به داخل چند منزل مسکونی از جمله پدر بزرگ مادری اش شد، همانگونه که در قبل بیان شد مردم و اهالی در زمان های بحرانی به کمک هم میرفتند اما آنچه جالب توجه بود حضور شهردار شاهی و عوامل و کارگران شهرداری در یاری رسانی به مردم روستا بود . این در حالی بود که روستای جمنان در بافت شهری قرار نداشت . شخص شهردار به همراه کارگران در بسیاری از بحران های مشابه حضور و بازدید میدانی داشتند.در این واقعه نیز تا نیمه شب کارگران شهرداری تا روستاهای بالاتر که سرچشمه رود جریان داشت حضور یافتند و مسیر آب و کانال ها را ترمیم و مشکل رفع شد . به دستور شهردار چند کامیون ماسه هم تخلیه شد. البته بر خلاف فعالیت فعلی شهرداریها در آن زمان برای ساخت و ساز مسکن مردم تحت فشار مالی و اداری امروزی نبودند و حتی اگر کسی در روستا در حال ساخت خانه مسکونی بود از سوی شهرداری چند کامیون ماسه اهدا می شد و هیچ وجهی دریافت نمیکردند.
برنامه آسفالت تا روستا هم بتدریج اما با دقت و بصورت کاملا مهندسی و اصولی و رعایت اصول فنی صورت میگرفت. وقتی استاد بعضی از دوران کودکی اش را تعریف میکرد ، این نکته قابل تامل است که پس از ماه ها زیرسازی برای آسفالت که با خاکبرداری و غلتک و ترتیب بندی ماسه های درشت و ریز و رعایت نسبت استقامت زمین انجام پذیرفت برای تایید آسفالت کارشناسان شهری سپس استانی تاییدیه آسفالت را صادر کردند و منتظر تاییدیه نهایی از کارشناس کشوری بودند. وقتی کارشناس حضور یافت یک تکه سنگی را روی زمین انداخت و دستور داد که غلتک از روی آن برود و بیان داشت اگر سنگ در زمین فرو رفت آمادگی آسفالت نیست و اگر خرد شد اجازه آسفالت را میدهد، که سنگ مقداری خرد شد و دستور دادند چند هفته همچنان غلتک بکوبد که بعد از مدتی اجازه آسفالت داده شد. بسیار جالب و اصولی و با دقت چنین کارهایی در آبادانی و سازندگی کشور صورت میگرفت
۹ نظر:
نه از سحرخیزی مردم بخصوص بازاریها خبری مونده و نه از ساخت و ساز اصولی . همه رو با هم دادیم رفت . افسوس
اگه همه جای کشور اینطوری کارمیکردن دیگه مشکلی نداشتیم
کاشکی هرچی سریعتربرگردد روزگار ها شیرین سر زمین مان ایران دوباره بیینیم شور شوق اشتیاق مردم رو
رضاشاهی کار کنی ایران زنده س
خدایا هرچه زودتر منجی این سرزمین را برسان و داد مردم اصیل و سرزنده و وطن پرست را از ناجوانمردان و وطن فروشان و خائنان ، بستان .
بامید فرارسیدن روزهای خوب و آبادانی و سربلندی و شور و نشاط این مرز و بوم داستان مبارک استاد بزرگ.
بله ، یه زمانی دیر بیدار شدن خجالتی داشت اما طوری در این مردم و آداب و رسوم این دیار کهن ، با برنامهریزی های بلند مدت نفوذ کردن که جای خوب و بد ، زشت و زیبا رو عوض کردن
متاسفانه بسیاری از مردم قدر نشناس که عقلشون به چشمشون بود و پیروی های کورکورانه داشتن و بسیاری هم آگاهانه ، آب به آسياب دشمنان سرزمینم ریختند
ملت چه میدونستن زیرساخت چیه . پل ها و جاده هایی که نزدیک به یک قرن داره خدمت به این ملت قدرنشناس
بسیار مورد داشتیم و خواهیم داشت که در حوادث طبیعی و نه چندان شدید ، سازه های چند ساله از بین رفته و سازه های چند ده ساله همچنان استوار و پابرجاست . زیرساخت یعنی این . مسلمانی یعنی این . خدا ترسی یعنی این . وطن پرستی یعنی این
ارسال یک نظر