پیشگوئی های حیرت انگیز - فصل اول - قسمت اول


درویش چه موضوع هایی از آینده کشور گفت؟

یاعلـــی..و یامــولا مـــــددی گویان به محله جمنان رسیده بود، گامهای کوتاه برمی داشت و ذکر درویشان بر زبانش جاری بود.صدایش صاف بود و یا علی میگفت. با کشکولی بر دوش و تبرزینی زیبا در دست. گامهای آهسته اش سنگین،و با آوای دلنشین اش موزون و هماهنگ بود.وقتی به ذکر "یا مولا مددی "میرسید، نهیب صدایش در کوچه پس کوچه های جمنان می پیچید.گاهی سر به آسمان و گاهی اطراف را می نگریست.درویش با شور و حال همیشگی که با عشق به مرادش آمیخته بود همچنان میرفت و آواز روحبخش می خواند.تا به دکان قدیمی رسید. خواروبار فروشی محمدرضا . دکان ظاهری قدیمی داشت، با آجرهای رنگ و رو رفته و شیشه هایی که معلوم بود مدتهاست دستی به آنها نرسیده تا گرد روزگار از صورتشان بشوید. و یک درب چند تکه چوبی، آفتاب خورده و بی رنگ. وارد دکان که میشدی کم نور بود، اما عطر و بوی زندگی همه وجودت را در بر می گرفت. بوی همه چی با هم قاطی شده بود و سر جمع شده بود بوی دکان خواروبار فروشی. کنار مغازه یک سکوی خشتی ساخته بودند، برای نشستن و گپ زدن ، ونفس چاق کردن هر از نفس افتاده ای که از راه می رسید.
درویش هم لحظه ای بر روی سکوی کنار مغازه نشست و با محمد رضا که بیرون مغازه در حال گفتگو با چند تن از اهالی محل بود، سلام و احوالپرسی کرد و جرعه ای آب طلبید. همان موقع از چاه، آب خنک و گوارایی گرفتند و در کاسه ای مسی بدستش دادند. خدا را یاد کردو ظرف را بدست گرفت و آب را جرعه جرعه نوشید و شکرحق بجای آورد.
هیبت درویش افراد حاضر را مجذوب کرده بود.یکی از آنها پرسید: ای درویش چه میکنی؟ درویش پاسخ داد آنچه خدا بخواهد و هرچه او مقدر فرماید، راضی به رضای او هستم.محمد رضا پرسید اگر گرسنه ای در دکان نان و پنیر دارم؟ و درویش سری به علامت رضایت تکان داد و ....
اهالی دور هم جمع شده بودند و صحبتها گرمتر شده بود ، از گذشته ها پرسیدند؟ جواب داد : بر آنچه گذشت غصه نخورید و از خوبی های دیگران پند گیرید و از کردار زشت گذشتگان عبرت بیاموزید. اینرا گفت و استکان چایش را که در نعلبکی ریخته بود با یک حبه قند سر کشید. همچنان به گفتگو مشغول بودند که باقر هم از راه رسید.
باقر، جوانی باوقار،آرام، خوشرو و متین، نجابت در چشمانش موج میزد. لباسی ساده اما آراسته به تن داشت. خوش مشرب و مودب بود. معلوم بود اهالی برایش احترامی قائلند و با وجود جوانی، دربین اهل محل جایگاه معتبری دارد.
بعد از سلام و احواپرسی گرمی که با درویش کرد، کنارش نشست و از او پرسید از کجا می آیی و کجا میروی . و مقصدت کجاست ؟ برایمان تعریف کن ، دوست داریم بدانیم؟
در جواب درویش گفت : مبداء و مقصدمان برای خالقمان معلوم و مشخص است و برای ما نامشخص. و این از فلسفه هستی و زندگی دنیاست.
و اما ای باقر الان خسته از کارخانه آمده ای و برای امر دیگری به صحرا میروی ، بدان که عمر با عزت خواهی یافت، اکنون کارگری و بعد کارمند دولتی خواهی شد. سپس تاجر میشوی و در اواخر عمرت به پرورش گل و باغبانی می پردازی . در طول عمرت حکومت دو شاه و دو شیخ را خواهی دید. در دوران زندگی ات از فرازو نشیب های بسیاری عبور خواهی کرد. از فرزندانت دو پسرت سرگذشت عجیبی خواهند داشت، که غیر قابل انتظار است. جنگ پیش می آید و چهار تن از پسرانت به جنگ با دشمن اعزام میشوند، برای یکی ...
و دیگر ادامه نداد. باقر متحیر پرسید برای فرزندم چه افتاقی می افتد؟ درویش نگاهش را رو به آسمان چرخاند و گفت: همه چی دست خداست. راضی به رضای حق باش. سپس نگاه عمیقی به باقر انداخت، در چشمانش خیره شد و ادامه داد:
و اما فرزند دیگر، از همه فعالتر و با شور و حال تر ، می رزمد و پیش میرود تا آخرین شیخ می افتد و او سر بلند و سرافراز پیروزی را به مردم ستمدیده هدیه می دهد.
باقر در فکر فرو رفته بود. قطرات اشک چشمانش که آرام بر گونه هایش می غلطید را پاک کرد، از جایش برخواست و به منزل پدرش که همجوار مغازه بود رفت و در اندیشه گفته های درویش بود.
پدر باقر ابوطالب نام داشت و در منزل مشغول رسیدگی به کارهایش بود . باقر را دید که ساکت و آرام وارد شد .ولی مثل همیشه نبود و پریشان بنظر می رسید. وقتی پدر اوضاع فرزندش را آشفته دید، احوالش را جویا شد.ابتدا باقر از بیان صحبتهای درویش خورداری می کرد ، اما با اصرار پدر آنچه شنیده بود را برایش بازگو نمود. پدر تاملی کرد و گفت: برای پذیرایی از درویش خوراکی آماده کنید و ببرید. مادر باقر چند ظرف در سینی بزرگی گذاشت و به باقر گفت که از درویش پذیرایی نماید.
باقر سینی خوراکیها را برداشت و از در خانه بیرون رفت،و در حالی که درویش آماده رفتن بود،نزدیک اش رفت و غذاها را تعارفش نمود .درویش که هنوز چند نفر اطرافش حلقه زده بودند و همچنان سئوال می پرسیدند، لبخندی زد و نام خدا را آورد و چند لقمه ای از سینی برداشت و میل کرد، لحظه ای به چشمان باقر خیره شد و بعد گفت: آن یکی فرزندت که گفتم، سلامم را برسان و بگو افتخار ما هستی و آرام براه افتاد.
در آن فصل بهاری که شاخه های پر از شکوفه از دیوار خانه ها آویزان شده بود و به کوچه و خیابان نمایی دل انگیز بخشیده بود، فضایی پر از امید و تلاش را به انسان می بخشید،و صدای پای آدمهایی که در حال گذر بودند،در کنار صدای سم اسبان و چرخهای ارابه ها گویی که به این حالت، روزگار آوایی از آینده ای پرفرازو نشیب را خبر می داد.
درویش چند قدمی رفته بود که پسرخاله باقر از اوپرسید آخرعاقبت مملکت چه می شود؟ پاسخ داد: باشید و ببینید. اما این سئوال تکراری از فرد دیگری مطرح شد. درویش لحظه ای چشمانش را بست و به آرامی گفت گردش روزگار بسیار عجیب است و در ادامه گفت: میگویند روزی رضا شاه با درویشی روبرو شد. بعد از لحظاتی گفتگو،درویش به شاه گفت کرم ات را نشان بده و دست در جیبت نما و سکه هایی بده . رضا شاه دست در جیبش نمود و مشتی سکه بیرون آورد و به درویش داد.درویش سکه ها را شمرد و گفت به تعداد هر یک سکه که دادی یک سال حکومت خواهی کرد. شانزده عدد سکه بود و رضا شاه شانزده سال بر ایران حکومت کرد.
در این حین زنی از اهالی محل که چادر گلداری بر سر داشت با پیت حلبی به مغازه آمد تا نفت بخرد(لازم به توضیح است آن زمان مردم نفت و سوخت و مواد غذایی را انبار نمی کردند و هر روز به اندازه نیاز خرید می کردند و مغازه های خواروبار فروشی در محله ها بسیاری از اقلام مورد نیازرا می فروختند، از نفت و نان و میوه و تره بارگرفته، تا لوازم خرازی و خیاطی و حتی لوازم اسب و خوراک دام و طیور در کنار مواد غذایی و نوشابه و حبوبات و ....) کمی به صحبتهای درویش گوش کرد و گفت: من هم از مادر بزرگم شنیدم که شیخ ها می آیند و حدود چهل سال حکومت می کنند و حرج و مرج می شود و بعد از آن یک زن برای مدت کوتاهی حکومت را در دست می گیرد و ...همچنان در حال تعریف صحبتهای مادربزرگش بود که یکی از مردها صدایش را قطع کرد و گفت واینجا چکار داری؟ برو خریدت را انجام بده و دخالت نکن.عجب داستانی شده، هرکی هرجور دوست دارد حرف میزند.
حالا دیگر هر لحظه بر جمع اضافه می شد.محمد علی با چپوقی در دست در حال عبور بود، با صدای نسبتا بلندی پرسید ؟ آنجا چه خبر است ؟ در جواب یکی از جوانان گفت: سلام عمو، بیا جالب است .عمو محمدعلی آمد و سلام و علیکی با حاضرین کرد و بعد از مدتی که فهمید اوضاع از چه قرار است و صحبت در مورد چیست، چپق اش را دستی کشید و متفکرانه گفت: راستی راستی عجب چیزهایی میشنویم!.
هرکسی سعی می کرد سرگذشت و آینده اش را از درویش بپرسد، اما مسیر صحبتها دیگر به سمت و سوی آینده مملکت می رفت. تا آنجا که درویش آخرین سخنانش را گفت و به حرکتش ادامه داد.
او گفت: در این مدت که دو شاه و دو شیخ حکومت خواهند کرد، اولش سخت است و میانش با آرامش و پیشرفت و آخرش با هرج و مرج و بیعدالتی خواهد بود. مکثی کرد و نفسی گرفت و با حرارت خاصی ادامه داد:
از مولایم نقل شده که: زمانی می آید که از اسلام جز نامی و از قرآن جز نشانی باقی نمی ماند.سازندگان مساجد از بدترین ها هستند و بسیاری نام خود را بر مسجد و درگاه می نویسند.در آن زمان دین فروشی رایج می شود. افراد آگاه و کاردان منزوی و گوشه نشین میشوند و آدمهای نالایق و فاسد بر مسند امور می نشینند. حلال خدا را حرام، و حرام را حلال می شمارند و با نام خدا و قرآن و دین جنایت ها و بی عدالتی ها می کنند،و آنچنان مملکت را غرق در کرده و به فساد می کشانند، که کمتر کسی در تاریخ اینگونه با مردم این دیار انجام داده است. دروغ و ریا و تزویر عادی میشود و راستگویان را دروغگو و نیکان را فاسدفی الارض می نامند.و همچنان حرامخواری و ربا را ترویج می دهند و همه امور و کارهای ناپسند خود را به نام دین به مردم عرضه می کنند.
تا اینکه انفجاری عظیم روی میدهد و خشم مردم فوران می کند. و انتقامی سخت خواهند گرفت ، بطوریکه در هر تیرک و درختی در خیابانها و کوچه ها یکی را به دار می آویزند و جوی های خون براه میافتد و ...
درویش روبه آسمان کرد، خواندن را آغاز نمود و به راهش رفت تا از دیده ها پنهان گشت و تا روزی که ...

۸ نظر:

ناشناس گفت...

بسیار زیبا بود

ناشناس گفت...

��

ناشناس گفت...

جالب و تامل انگیز.

ناشناس گفت...

الله اکبر

ناشناس گفت...

سلام مطالب این وبلاگ را خوندم امکانش هست بروز بشه مشتاقم مطالب جدید را بخوانم

ناشناس گفت...

نمیدونم داستان هست یا واقعیت هر چی هست داره اتفاق میافته انشالله که ختم به خیر بشه

ناشناس گفت...

به اذن الله میلرزد آنچه و آنکس که باید بلرزد انشاالله که خداوند اینچنین مقدر کرده باشد تا مردم ایران از رنج و فقر و عذاب توسط کفار به ظاهر مسلمان رهایی یابند و بتوانند پشتیبان رهبر جدیدشان در این راه نیک باشند انشاالله

ناشناس گفت...

جل الخالق، لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
شکر و سپاس مخصوص درگاه باعظمت الهیست
انشاالله بزودی شاهد نابودی اهریمنان و سربلندی سرزمین و نیکو کاران و نیک اندیشان باشیم