پیشگویی های حیرت انگیز- فصل اول - قسمت سوم


سید هم گفت سلام ما را به فرزندت برسان

خودش تعریف میکرد شبی در منزل شوهر عمه اش در شهرستان شاهی مهمان بود. عمه اش دو تومن به آقا موسوی دادتا برای تهیه شام گوشت بخرد. سید به اتفاق باقر راهی بازار شدند تا خرید نمایند.
هوا تاریک شده بود، و مغازه دارها مشغول نظافت و تعطیلی دکان خود بودند.در بین راه فقیری به آنها می رسد و از گرسنگی و گرفتاری خود و خانواده اش می گوید. بعد از گپ و گفتی کوتاه ، سید موسوی پولی راکه برای خرید به همراه داشت، به فقیر می دهد وسپس با اشاره سر به باقر، به راهشان ادامه می دهند. باقر با حالتی متعجب از این بخشش نابهنگام به شوهر عمه اش می گوید: حالا بدون پول چه باید کرد؟ اگر دست خالی برگردیم جواب عمه را چه خواهی داد؟ سید اما خونسرد و آرام گفت: نگران نباش، خدا خیلی بزرگ است و ما را تنها نمیگذارد. سید موسوی دیگر در این مورد حرفی نزد، درمورد مسائل دیگری گفتگو میگردند و قدم زنان به سمت بازار میرفتند، ناگاه صدایی زنانه از پشت سر شنیدندکه گفت:ای سید بیا اینرا بگیر. وقتی برگشتند، روبرویشان دو زن سیاهپوش را دیدند، یکی ازآنها هفت سکه دو تومنی در دست سیدموسوی گذاشت.سید پرسید این چیست؟ گفتندبگیر و برو خریدت را انجام بده. و بلافاصله دور و از دیده ها پنهان شدند.
باقر شگفت زده از دیدن این ماجرا به همراه سید که حالا سکه ها را گرفته بود، به مغازه قصابی رفتند. قصاب مغازه را تمیز کرده بود و آماده رفتن بود. ولی انگار انتظار کسی را میکشید. که با دیدن سید، با صدای بلندی گفت گوشت شما آماده است، منتظرت بودم.
اینجا بر تعجب باقر افزوده شد که چگونه قصاب پیش از آمدنشان برایشان گوشت آماده کرده و کنار گذاشته است.
جلو رفت و حیرت زده پرسید مگر اطلاع داشتی که ما می آییم؟ قصاب هم که گوشت را تحویل داده بود و آماده رفتن میشد، سری تکان داد و جواب داد: یکی آمد و گفت به این میزان گوشت آماده نما که سید می آید و می برد.
در هر حال خرید انجام شد. در راه بازگشت مقداری هندوانه هم خریدند و بسوی منزل رهسپار شدند.
در بین راه باقر از شوهر عمه اش (سیدموسوی) پرسید، آقا این ها چه بود امشب دیدیم؟ سید پاسخ داد: همه از لطف خدا بود و شکر گزار نعمات الهی باش. و ادامه داد مبادا این اتفاقات را برای عمه ات تعریف کنی و تاکید نمود به هیچ عنوان موضوع امشب را جایی مطرح نکن. باقر هم سری تکان داد و حرفی نزد.
سید ادامه داد: ای پسر، در آینده یکی از فرزندانت به درجه ای بسیار بالا خواهد رسید." سلام مرا به او برسان " که او افتخاری بزرگ برای این دیار کسب می کند. و به راهشان ادامه دادند. در راه بازگشت، باقر عمیقا در فکر فرو رفته بود. ماجرای امشب،خیلی برایش سنگین بود و نمی توانست به تنهایی تحمل کند، باید با کسی در میان می گذاشت. و به این می اندیشید که چگونه چنین مورد مهمی را، البته طوریکه سید هم دلگیر و ناراحت نشود، برای عمه اش تعریف نماید.
در این افکار غوطه ور بود که ناگهان خودش را پشت درب خانه می بیند.باقر می گفت: تا نزدیک خانه در فکر اتفاقات آن شب بودم، اما به محض اینکه پایم به داخل منزل رسید، تمام آن ماجرا ها و اتفاقات را فراموش کردم تا روزیکه سید موسوی از دار دنیا رفت.و درلحظه خاکسپاری آقا، تمام آن وقایع به یادش آمد.
اما سید موسوی که بود؟
او شوهر عمه باقر و اهل یکی از روستاهای کوهستانی زیرآب سواد کوه و اصالتا از همان منطقه بود.فردی نیک سیرت، پرهیزگارو زحمتکش بود.اهل علم و عمل، و ایمانی بسیار قوی داشت.مخفیانه و دور از چشم سایرین به دستگیری از بینوایان، ورفع حاجت از مستمندان می پرداخت،و از دروغ و ریا بدور بود. گاهی آموزش قرآن می داد، و در مناسبتهای مذهبی نیز روضه اهل بیت می خواند. اما برخلاف دیگران، هیچگاه برای این امور، مزد و وجهی دریافت نمی کرد.
کارش کشاورزی و دامداری بود، و در کسب روزی حلال مراقبت و مواظبت مداوم داشت.دست به خیر بود، و تا آنجا می توانست به نیازمندان یاری می رساند.همیشه به فرزندانش سفارش می کرد که مبادا از دین و اعتماد دیگران سوء استفاده نمایند و آنچه را خداوند عنایت می فرماید، شکرگزار باشید که بهترین روزی است.
از توصیه های اکید او به فرزندانش این بود: که در سالهای آینده حکومتی می آید که روحانیون در مسند امور قرار می گیرند،و قدرت و ثروت و حکومت ایران به دست آنها می افتد. در آن زمان به فرزندانتان بگویید بسیار مراقب باشند و خود را آلوده نکنند. مبادا در آن هنگام مقام قضاوت را به عهده بگیرند که راضی نخواهم بود. در آن زمان دامان خود را از حضور در حکومت داری و پستهای حکومتی پاک، و دور نگهدارید. بهترین درآمدتان از روی زمین ها و املاکی که به شما تعلق دارد خواهد بود. و از خداوند طلب روزی حلال نمایید که آن پاینده تر و بهتر است.
این سید بزرگوار مورد احترام و تکریم بسیاری از افراد در مازندران بود. و پس از او فزرندانش نیز به وصیتش عمل کردند.و هم اکنون نیز طبق شنیده ها، هیچیک از نوه های ایشان در امور قضاوت و صدارت و مسئولیت نیستند، و حتی پیشنهاد امامت جمعه برخی مناطق را نیز نپذیرفتند، و به کار و تلاش آبرومندانه و با عزت ادامه می دهند.
البته مطرح کردن چنین موضوعاتی در این عصر و زمانه که نام بردن از دین و کرامات افراد مومن، مورد حساسیت قسمتی از جامعه قرار می گیرد، و با توجه به سوء استفاده های ابزاری از دین در جامعه امروزی، برخی شاید واکنش های متفاوتی نشان دهند، اما بیان واقعیاتی که در این مرز و بوم روی داده و مرتبط با موضوع این نوشتار است، ضروری به نظر میرسد.
امید است همه واقع بین باشیم و بخاطر دین فروشی حاکمان زمان از بیان حقایق و روایات واقعی، خجالت نکشیم.

۴ نظر:

Unknown گفت...

خدا سید بزرگوار را رحمت کند

ناشناس گفت...

عجب سرگذشت جالبی. پاک بودن و پاک موندن چقدر سخته.

ناشناس گفت...

میشود انچه که باید بشود

ناشناس گفت...

جمیع رفتگان اسلام و این طریق والا مخصوصا آن سید بزرگوار را خداوند متعال قرین رحمت واسعه الهی قرار دهد. سلامتی دائم و‌کامل استاد بزرگوار و خانواده محترم ایشان آرزوی قلبی ماست