اتفاقی عجیب اما واقعی
روزها و هفته ها میگذشت و نوزاد در حال رشد بود، گذر زمان آبستن حوادث و اتفاق هایی است که بسیاری غیر قابل پیش بینی می باشد و هر فردی در مسیر زندگی از فراز و نشیب هایی که وجود دارد خواسته یا نا خواسته میگذرد و چه بسا حوادثی در کمین یا زمینه ای برای ایجاد ان باشد.
کودک زیبا و دوست داشتنی نیزدر گذر زندگی با حادثه های عجیب و پیچیده ای روبرو گشت و نشانه های مقاومت و همچنین حمایت نیروهای پنهان را به همراه داشت.
از حوادثی که در دوران نوزادی و کودکی استاد روی داد موارد متعددی است که به یک مورد در این قسمت که مهم تر و عجیب تر بود اشاره ای مختصر میشود:
حدودا شش ماه از عمر زندگی این نوزاد میگذشت که یک بیماری عجیب و ناگهانی گرفت، بیماری "انواژیناسیون " یا همان در هم فرو رفتن روده گریبانگیرش شد.پدر فرزند دلبندش را نزد پزشک برد و در بیمارستان بستری شد.آن زمان دو بیمارستان در شهر شاهی وجود داشت که یکی بیمارستان شیر و خورشید که بعد از انقلاب نامش را به بیمارستان رازی تغییر دادند، و یکی هم بیمارستان رضا پهلوی که نام آن بیمارستان ولی عصر گذاشته شد.
وقتی پزشک بررسی های پزشکی را انجام دادتشخیص این بیماری در کودک خردسال داده شد و به پدر اعلام شد که راهی جز عمل جراحی وجود ندارد، و چون سن کودک پایین است احتمال خطر و ریسک آن زیاد است .
تصمیم گیری برای یک پدر در چنین شرایطی بسیار دشوار است و مهمتر آنکه تنها راه بهبودی و برون رفت از این مشکل، عمل جراحی خطر آفرین باشد .
پدر ناراحت و دلشکسته در انتظار معجزه ای بود و با توجه به خوابهایی که پدر و پدر بزرگ استاد دیده بودند روزنه ای از امید به بهبودی از طرق دیگر آشکاربود. پدر رو به آسمان عاجزانه از خداوند طلب یاری کرد و متوسل به یکی از بزرگان شد و محکم بر خواسته اش اصرار کرد و امید به رحمت الهی داشت ، فردا عمل جراحی کودک انجام می شد و پدر در راهروی بیمارستان نشسته و تا صبح انتظار که چه اتفاقی روی خواهد داد، ذهن و فکرش بسیار مشغول بود و لحظه ای آرامش و تصور اتفاق های خاص بسیار مورد نیاز بود.پرستار برای بازدید از بیمار خرد سال و مشاهده وضعیت اش به سمت اتاق نوزاد رفت و هنوز وارد اتاق نشده بود که از پشت شیشه درب اتاق صحنه ای را دید که ناخودآگاه جیغ کشید و بر زمین افتاد . پدر با یکی از هم محله ای هایی که آن شب به بیمارستان آمده بودند به همراه کادر درمان در بخش سراسیمه به درب اتاق رسیدند اما پرستار را بیهوش و برزمین افتاده دیدند.
وارد اتاق شدند و جز کودک که بر روی تخت دراز کشیده و در حال بیداری و بازی بود چیز دیگری ندیدند.
پرستار به هوش آمد و جسته وگریخته مطالبی بر زبان جاری ساخت که مورد فهم و واضح نبود اما چهره پدر با مشاهده این حادثه بصورتی بود که با اینکه اشکها از چشمانش جاری شده بود اما درونش پر از رضایت و امید بود.
حال پرستارکه بهتر شد ، تعریف کرد که وقتی به درب اتاق نوزاد رسید فردی را دید که سراپا نورانی بود پشت به درب اتاق و روبه کودک روی تخت در حال انجام کارهایی بود که احساس کردم عمل جراحی را روی شکم نوزاد انجام می دهد که در این لحظه توان ایستادن نداشتم و ناخودآگاه فریاد کشیدم و افتادم.
با شنیدن اظهارات پرستار همه سکوت کردند و گاهی به همدیگر خیره می شدند، هنگام اذان صبح شد و پدر نماز بجا آورد و شکر خدا نمود.
صبح پزشک متخصص آمد و کودک را معاینه کرد و گفت این نوزاد هیچ مشکل و بیماری ندارد و بهتر از قبل است و این اتفاق معجزه ای بود که نمیتوان آن را انکار کرد و حقیقتی است که روی داد. هر چند افرادی آن را به گونه ای دیگر برداشت کنند ، اما حادثه ای واقعی و عجیب که روی داد.
۷ نظر:
jaleb bod , vaghti barha o barha khoda ba mojezeh bimaran ro shafa mide dige nemishe ein chizha ro enkar kard
الله اکبر
الله اکبر
Dorood bar nozade pak
الله اکبر. دیگه معجزه به چی میگن ؟ درود بر بنده ی ستوده
ماشالله و لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم
درود خاص الهی بر استاد بزرگوار و خانواده محترم ایشان، بحق همان نور والای بی همتا ، انشاالله همواره سلامت و تندرست باشند
ارسال یک نظر