پیشگویی های حیرت انگیز - فصل دوم - قسمت یازدهم


حادثه شب قبل از عمل جراحی

اتفاقی عجیب اما واقعی



روزها و هفته ها میگذشت و نوزاد در حال رشد بود، گذر زمان آبستن حوادث و اتفاق هایی است که بسیاری غیر قابل پیش بینی می باشد و هر فردی در مسیر زندگی از فراز و نشیب هایی که وجود دارد خواسته یا نا خواسته میگذرد و چه بسا حوادثی در کمین یا زمینه ای برای ایجاد ان باشد.
کودک زیبا و دوست داشتنی نیزدر گذر زندگی با حادثه های عجیب و پیچیده ای روبرو گشت و نشانه های مقاومت و همچنین حمایت نیروهای پنهان را به همراه داشت.
از حوادثی که در دوران نوزادی و کودکی استاد روی داد موارد متعددی است که به یک مورد در این قسمت که مهم تر و عجیب تر بود اشاره ای مختصر میشود:
حدودا شش ماه از عمر زندگی این نوزاد میگذشت که یک بیماری عجیب و ناگهانی گرفت، بیماری "انواژیناسیون " یا همان در هم فرو رفتن روده گریبانگیرش شد.پدر فرزند دلبندش را نزد پزشک برد و در بیمارستان بستری شد.آن زمان دو بیمارستان در شهر شاهی وجود داشت که یکی بیمارستان شیر و خورشید که بعد از انقلاب نامش را به بیمارستان رازی تغییر دادند، و یکی هم بیمارستان رضا پهلوی که نام آن بیمارستان ولی عصر گذاشته شد.
وقتی پزشک بررسی های پزشکی را انجام دادتشخیص این بیماری در کودک خردسال داده شد و به پدر اعلام شد که راهی جز عمل جراحی وجود ندارد، و چون سن کودک پایین است احتمال خطر و ریسک آن زیاد است .
تصمیم گیری برای یک پدر در چنین شرایطی بسیار دشوار است و مهمتر آنکه تنها راه بهبودی و برون رفت از این مشکل، عمل جراحی خطر آفرین باشد .
پدر ناراحت و دلشکسته در انتظار معجزه ای بود و با توجه به خوابهایی که پدر و پدر بزرگ استاد دیده بودند روزنه ای از امید به بهبودی از طرق دیگر آشکاربود. پدر رو به آسمان عاجزانه از خداوند طلب یاری کرد و متوسل به یکی از بزرگان شد و محکم بر خواسته اش اصرار کرد و امید به رحمت الهی داشت ، فردا عمل جراحی کودک انجام می شد و پدر در راهروی بیمارستان نشسته و تا صبح انتظار که چه اتفاقی روی خواهد داد، ذهن و فکرش بسیار مشغول بود و لحظه ای آرامش و تصور اتفاق های خاص بسیار مورد نیاز بود.پرستار برای بازدید از بیمار خرد سال و مشاهده وضعیت اش به سمت اتاق نوزاد رفت و هنوز وارد اتاق نشده بود که از پشت شیشه درب اتاق صحنه ای را دید که ناخودآگاه جیغ کشید و بر زمین افتاد . پدر با یکی از هم محله ای هایی که آن شب به بیمارستان آمده بودند به همراه کادر درمان در بخش سراسیمه به درب اتاق رسیدند اما پرستار را بیهوش و برزمین افتاده دیدند.
وارد اتاق شدند و جز کودک که بر روی تخت دراز کشیده و در حال بیداری و بازی بود چیز دیگری ندیدند.
پرستار به هوش آمد و جسته وگریخته مطالبی بر زبان جاری ساخت که مورد فهم و واضح نبود اما چهره پدر با مشاهده این حادثه بصورتی بود که با اینکه اشکها از چشمانش جاری شده بود اما درونش پر از رضایت و امید بود.
حال پرستارکه بهتر شد ، تعریف کرد که وقتی به درب اتاق نوزاد رسید فردی را دید که سراپا نورانی بود پشت به درب اتاق و روبه کودک روی تخت در حال انجام کارهایی بود که احساس کردم عمل جراحی را روی شکم نوزاد انجام می دهد که در این لحظه توان ایستادن نداشتم و ناخودآگاه فریاد کشیدم و افتادم.
با شنیدن اظهارات پرستار همه سکوت کردند و گاهی به همدیگر خیره می شدند، هنگام اذان صبح شد و پدر نماز بجا آورد و شکر خدا نمود.
صبح پزشک متخصص آمد و کودک را معاینه کرد و گفت این نوزاد هیچ مشکل و بیماری ندارد و بهتر از قبل است و این اتفاق معجزه ای بود که نمیتوان آن را انکار کرد و حقیقتی است که روی داد. هر چند افرادی آن را به گونه ای دیگر برداشت کنند ، اما حادثه ای واقعی و عجیب که روی داد.

۷ نظر:

ناشناس گفت...

jaleb bod , vaghti barha o barha khoda ba mojezeh bimaran ro shafa mide dige nemishe ein chizha ro enkar kard

ناشناس گفت...

الله اکبر

ناشناس گفت...

الله اکبر

ناشناس گفت...

Dorood bar nozade pak

ناشناس گفت...

الله اکبر. دیگه معجزه به چی میگن ؟ درود بر بنده ی ستوده

ناشناس گفت...

ماشالله و لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم

ناشناس گفت...

درود خاص الهی بر استاد بزرگوار و خانواده محترم ایشان، بحق همان نور والای بی همتا ، انشاالله همواره سلامت و تندرست باشند