پیشگوئی های حیرت انگیز- فصل اول - قسمت دوم


پیش بینی شیخ شبیه گفته های درویش بود

نامش شیخ حسن بود از اهالی ارطه.پیرمرد با عبا و قبا و عصای چوبی نقشدارش،جذبه ای به هم زده بود،اماچهره ای مهربان داشت.برای انجام کاری گذرش به محل افتاده بود. روستائیان هر یک بدنبال کار خود بودند، به او که می رسیدند، سلامی می کردند و براهشان ادامه می دادند.شیخ حسن اما به فرا خور حال هریک جوابشان را می داد؛به یکی می گفت سلام علیکم ،به آن یکی می گفت سلام بابا، به دیگری می گفت پیرشی بابا ،به نزدیک مسجد قدیمی جمنان که رسید، لحظه ای مکث کرد و دیدگانش را به اطراف کشاند و به سمت دکان قدیمی رفت. روی سکوی کنار مغازه در سایه ای نشست تا نفسی بگیرد.انگار تکرار زمان بود. باز هم دکان قدیمی" خواروبار فروشی محمدرضا " و دورهمی چند جوان، ولی در فصلی دیگر و در هوایی گرم و تابستانی. اما اینبار درویش نبود که بر روی سکو نشسته . فرد دیگری بود که به گفته اهالی نفس اش حق بود و هرچه می گفت، درست از آب درمی آمد.و همان جوان خوشرو و متین که در این بعد از ظهر تابستانی تازه از صحرا برگشته بود و پشته ای بر پشت داشت.
به شیخ حسن که رسید، ایستاد وبعد از سلام و حال و احوال، به رسم ادب تعارفش نمود، که شیخ جرعه ای آب طلب کرد. باقر هم رفت و بعد از لحظاتی با ظرف آب خنکی برگشت (آن زمان در هر خانه ای چاه آبی وجود داشت و ساکنین با طناب و دلو بصورت دستی آب را از چاه می گرفتند، که آبی خنک و گوارا بود، در کنار هر چاه یک حوض سیمانی برای ذخیره آب و شستشو قرار داشت که در دیواره هایش شیر آب هم تعبیه شده بود .هنوز لوله کشی آب شهری به آنجا نرسیده بود.)شیخ نام خدا را گفت و آب را نوشید و سلامی داد و به چهره باقر خیره شد. مطالبی گفت شبیه آنچه درویش گفته بود. او هم مراتب و حوادث آینده را برای باقر پیش بینی کرده بود.
اینجا بود که باقر بیشتر به فکر فرو رفت و از شیخ پرسید، آیا در این امر رمز و رازی نهفته است؟ آیا مورد آزمون و امتحان الهی قرارخواهد گرفت؟ شیخ گفت: نگران نباش.که تا آخر عمرت ایستاده و سر بلند خواهی بود و بزودی فرزندی بدنیا می آید که موجب افتخار خودت و این بلاد و مملکت خواهد بود. او از گردنه های سخت به سلامت عبور می کند و همه موانع را پشت سر می گذارد، و به جایگاهی والا خواهد رسید. دوستان و دشمنانش در حیرت کارهای او قرار خواهند گرفت و تحسین اش می کنند. تو نیز نگران نباش که او کاری بزرگ خواهد کرد که دیگران تصورش را هم نمی کنند.
شیخ حسن از جایش برخواست و آماده رفتن شد، نام خدارا گفت و با اشاره به تپه های سر سبز جمنان که نمایی دل انگیز و چشم نواز داشت، ادامه داد: دو نفر به نام سید بعد از شاه حکومت خواهند کرد. و مردم سختی های زیادی را متحمل می شوند.در آن زمان هستی و می بینی، که چگونه نعمت هایی که خداوند عطا فرمود را ناشکری می کنند، و از آنچه حق است اندیشه دیگر خواهند کرد.
وشیخ حسن ارطه ای براه افتاد. چند قدمی که برداشت بلند گفت: سلاممان را به فرزندت برسان .او موجب رونق کار بسیاری از انسانها و محبوب دلهای عاشقان خواهد بود. خداحفظتان کند و به خدا تکیه کنید.
"یاحق "

۸ نظر:

ناشناس گفت...

جالب بود و شنیدنی عاشق اینجور قصه ها هستم

ناشناس گفت...

دلم آب خنک با سیب خواست.

ناشناس گفت...

سلام داخل این داستانهای شما رازهایی هست که خیلی گنگ و سربسته هست امکان باز کردن موضع هست؟

ناشناس گفت...

داستان جالبی بود،واقعا چنین افرادی الان هستن؟

ناشناس گفت...

بامید پیروزی

ناشناس گفت...

سلام و درود خاص الهی و جمیع انبیا و سفیران الهی و همچنین سلام و درود خاص جمیع معصومین علیهم اسلام و شهدا خاصه شهدای کربلا بر آن ابر مرد تاریخ و روزگار ، استاد بزرگوار ، یکیتای قهرمان

ناشناس گفت...

سلام و درود
به امید پیروزی

ناشناس گفت...

سلام وقت بخیر
واقعا دلنشینه