تحصیل و حضور در مدرسه خاطره های تلخ و شیرینی بهمراه داشت، روزهایی که در ساعات مختلف درس های گوناگون تدریس میشد،برخی از دروس مورد علاقه دانش آموزان بود و بعضی از درس ها برایشان سخت و دشوار بود. درس ریاضی از جمله درسهای سخت برای دانش آموزان بود اما برخی به آن علاقمند بودند .حساب و کتاب و پیچیدگی های محاسبه و معادله ها میتوانست هم زیبا و جذاب باشد ،هم سخت و سنگین ،که در هر حال باید از آن عبور میشد.
عبدالحمید با همه درسها همراه بود ،چه سبک و چه سنگین با نگاهی عمیق به آنها مینگریست. در بین درسهای دوره راهنمایی درس انشاء از جذابیت خاصی برخوردار بود البته برای بعضی زیاد مورد پسند نبود.
موضوع انشاء که توسط معلم اعلام میشد بعنوان تکلیف دانش آموزان تا کلاس بعدی انشاء باید آماده و طبق نظر معلم سرکلاس خوانده می شد.
یکی از توانایی ها و استعدادهای عبدالحمید که به درستی نمایان میگردید درس انشاء بود . چه در دبستان و چه در دوره راهنمایی انشاء های او بهترین و یا بالاترین نمره های عالی همراه بود تا جاییکه همکلاسی های او در نوشتن انشاء از او کمک و راهنمایی میگرفتند، حتی گاهی برای همکلاسی های خود انشاء مینوشت و مهم تر اینکه در نوشتن انشاء علاوه بر محتویات ممناسب و اثرگذار با سرعت خارق العاده ای مینوشت . بطوریکه حتی دقایقی قبل از شروع کلاس یا در زنگ تفریح با دقت و سرعت متن کامل را نگارش میکرد.
در نوشتن انشاء از واژه ها و جملاتی استفاده میکرد که بسیار عجیب بود تا جاییکه در ابتدا معلم نمیتوانست باورکند که او چنین متن و ادبیاتی را نوشته باشد.. در نگارش انشاء ها جملاتی عمیق و تاثیر گذار متناسب با موضوع مرتبط بکار میبرد که نشان دهنده ذهن قوی و استعدادهای درخشان بود.
یکی از روزها معلم فارسی موضوعی انشاء برای عبدالحمید نوشت و بیان داشت در همین زمان بنویسد و او هم با دقت و حتی بدون خط خوردگی در چند صفحه مطالب جالب مرتبط با موضوع را به نگارش درآورد که مورد تعجب معلم و همکلاسی ها شد . معلم چندبار به صفحات نگاه کرد و گاهی به عبدالحمید خیره میشد و در فکر فرو میرفت و بعد از مدتی بیان داشت که یک نویسنده بزرگ هستی و چند سال از زمان خود جلوتری ... کم کم معلم ها به استعداد عظیم و توانایی بالقوه این دانش آموز باورمند شدند و پذیرفتند که جملات و واژه ها متعلق به اوست . برای معلم ها ثابت شده بود که برخی دانش آموزان خودشان قادر بنوشتن انشاء نیستند و با کمک والدین یا دیگران مطالبی مینویسند ، این مهم در خواندن انشاء بیشتر مشخص میشد.
یک موضوع جالبی در یکی از روزها در مدرسه روی داد . عبدالحمید در زنگ انشاء هفنه قبل غایب بود و موضوع انشاء را نمیدانست ، در کلاس معلم از او خواست تا انشاء خود را بخواند ، به معلم گفت هفته قبل نبودم و از موضوع انشاء اطلاعی ندارم، در این لحظه معلم به عبدالحمید گفت دفتر انشایت بیاور و او دفتر را به معلم داد. معلم دفتر را باز کرد و صفحه سقید را به او داد و گفت به برگه سفید نگاه کن و موضوع انشاء را بخوان .... کلاس در سکوت و همه خیره شده بودند ، عبدالحمید شروع به خواندن کرد. همه نگاهها به لب های او دوخته شده بود. انگار روی کاغذ نوشته را میخواند... بدون غلط و بی هیچ مکث و توقف میخواند .زیبا و پرمعنی و جملاتی شیوا را بیان میکرد . معلم گفت بلندتر بخوان و ادامه بده و او باصدایی رسا و دلنشین ادامه داد... آنقدر جذاب و پر محتوا قراءت میکرد که توجه همه کلاس با دقت به او بود.. پس از پایان خواندن انشاء ناخوداگاه تمام حضار برای او دست زدند .. معلم او را تحسین کرد و گفت حالا هر موضوعی که دوست داری بخوان ..، و او نفسی عمیق کشید و گفت از خدایم و پروردگار جهانیان میخوانم ..و در وصف خداوند صحبت کرد و سپس از دوستان درگاه الهی خواند و درادامه در توصیف خاک میهن ادامه داد .، صدایی زیبا و رسا و جملاتی پرمفهوم و مجذوب که حیرت کلاس را بهمراه داشت . گاهی به معلم و دانش آموزان نگاه میکرد و گاهی از پنجره به آسمان مینگریست..
معلم گفت ادامه بده و عبدالحمید موضوع های دیگر را با شور و حال خاصی بیان میکرد و وقتی معلم پرسید موضوع علم و ثروت را شاید بارها شنیده اید ، حالا میخواهیم در این باره انشاء بخوانی و پاسخ حیرت انگیز بود....
علم بهتر است یا ثروت ؟ .... و او چنین خواند که علم و ثروت باید با هم باشند تا انسان موفق شود چون علم خودش یک سرمایه گرانبهاست و ثروت که بدون آگاهی و دانش دست کسی باشد نابود میشود افراد که سرمایهدار میشوند یا به ارث بردهاند تلاش کردهاند آنهایی که بدون زحمت پول و ثروت به دستشان رسید قدر نمیدانند و نمیتوانند به درستی استفاده کنند، در اصل قدرت در ثروت نیست بلکه در دانش است.
در قسمتی از انشا هم این موضوع را بیان داشت برای اینکه بتوانیم دیگران را درک کنیم باید خودمان را جای او بگذاریم.
زنگ انشاء رو به اتمام بود که معلم پرسید شنیدم در مورد اعداد و ریاضی هم قبلا صحبتهایی کردهای که بعضیها برایم جالب بود. الان میتوانی از حساب و اعداد بگویی؟ عبدالحمید سکوت کوتاهی کرد و پرسید مثلاً در چه موردی ؟ که معلم گفت: مثلاً از سرنوشت کشورمان، جنگ و این قبیل موضوعها چند مورد بگو.
عبدالحمید بیان داشت که من گاهی اوقات خودم یک حسابهایی با اعداد و تاریخ انجام میدهم ، حالا تا چه اندازه درست هست که باید زمان بگذرد تا مشخص شود. یکی از حسابهای ساده که انجام میدهم جمع اعداد سالهاست. مثلاً جمع عدد ۷ نشانه تغییرات و جابجایی است. یا عدد ۹ دگرگونی و جابجایی و به نتیجه رسیدن است .
مثلاً انقلاب در جمع عدد ۷ اتفاق افتاد. هم جابجایی و هم تغییر حکومت یا وقوع جنگ در عدد ۹ بود، و تغییر اصلی در آخر هم با عدد ۹ خواهد بود. بعد در مورد نشانهها و معنی اعداد ۱ تا ۱۰ کمی صحبت کرد. معلم پرسید اینها را از جایی خواندی یا شنیدی؟ پاسخ داد بیشتر در مورد اعداد و اتفاقها فکر میکنم و به نتیجه میرسم.
در این لحظه معلم انشاء گفت: بچهها چه بسا اتفاقها و حوادث سادهای در اطراف ما روی میدهد و از کنار آنها بی تفاوت میگذریم اما این دانش آموز با تفکر و تمرکز از آنها استفاده میکند. دیگران هم میتوانند از استعدادهای درونی خودشان از هر موضوعی بهرهگیری کنند. زنگ انشاء تمام شد و این مدت فقط یک دانش آموز انشاء خواند و برای همه احساس شد که خیلی زود گذشت.
در ادامه معلم پرسید دیگر چه کارهایی میکنی؟ پاسخ داد بعضی کارهای دستی چوبی انجام میدهم با چوب قاشق و ملاقه و ابزار چوبی درست میکنم ،در باغبانی به پدرم کمک مینمایم و تازگیها اجاقهایی برقی با کنده کاری روی آجر درست کردم و......
موضوع دیگر آزمون و مسابقه علمی بود که قبل از انقلاب در مدارس برگزار میشد و نفرات برتر مدرسه در مسابقه بین مدارس شهر مسابقه میدادند و مقام آورندگان در سطح مسابقات استانی شرکت میکردند. در مدرسه راهنمایی مسابقه علمی بین دانش آموزان برگزار شد که سه نفر به عنوان افراد برتر بعد از مراحل آزمون و مسابقه داخلی بین مدارس انتخاب شدند و برای شرکت در مسابقات استانی به مرکز استان اعزام شدند. عبدالحمید جزو سه نفر مدرسه که مقام آوردند بود و در مرحله بعدی در شهر هم مقام برتر را حفظ کردند. این سه دانش آموز به همراه معلم و معاون مدرسه به خانه جوانان ساری که محل برگزاری مسابقات استانی بود اعزام شدند.
مقام آورندگان از سراسر استان حضور داشتند و مسابقات برگزار گردید و تیم مدرسه مقام آورد و برای مسابقات کشوری انتخاب شدند اما پس از آن دیگر مسابقات ادامه نیافت و مسکوت ماند.
علاوه بر مسابقات علمی مسابقات ورزشی هم ادامه نیافت. در واقع یک سوء مدیریت و عدم برنامهریزی مناسب در آموزش و پرورش مانع از پیشرفت چنین برنامههایی گشت به طوری که طبق یک برنامه مدون و منظم، امور فرهنگی و علمی و هنری و ورزشی جرا نمیشد و هر زمان با تصمیمهای مقطعی مدیران بخشهای مختلف برنامهها به هم ریخته میشد و کسی هم پاسخگو نبود. برخی مدیران با مطرح کردن موقعیتهای خاص و مصلحت امور مربوط را منحل یا تعطیل میکردند . گاهی به بهانه وضعیت جنگی و مواقعی هم به علت عدم بودجه و برنامهریزی و در برخی اوقات هم به دنبال مقصر میگشتند و به گردن دیگران میانداختند.
با چنین رویکردی به تدریج امید بین دانشآموزان کمرنگ میشد انگیزههای لازم برای پیشرفت و گسترش و بهرهمندی از استعدادها از بین میرفت، اما از طرفی اذهان نوجوانان با مسائل عقیدتی و سیاسی درگیر میشد ، چه از شعارهای مذهبی و سیاسی که به جای حماسه سرایی ملی و باستانی توسعه مییافت و چه ایجاد زمینه تنفر و انزجار از برخی کشورها و دشمنان داخلی و خارجی که با سر دادن شعارهای مرگ و نابودی همراه بود.
نوجوانان و جوانان در آن زمان در پیچیدهترین و سختترین وضعیت اجتماعی قرار داشتند. آنها شاهد انقلاب - جنگ - بمباران - درگیریهای سیاسی - کمبود سوخت و مواد غذایی - گرانی و ناامنی و افزایش تورم - برخوردهای خشن در اجتماع و تبلیغات منفی و سنگین بودند. آیندهشان مشخص نبود، اما نشانههایی از سوختن آن نسل در مسیر ناخواسته را آشکار میکرد و مشخص نبود چه تعداد از آن نسل از آن میدان جان سالم به در خواهند برد.
وقتی از مدرسه تعطیل شد به خانه رفت. برای بردن وسیلهای به سمت منزل پدربزرگش رفت. برای پدربزرگ اتفاقی که در زنگ انشاء در مدرسه رویداده بود را تعریف کرد. پدربزرگ در فکر فرو رفت و سپس گفت: پسرم سعی کن از همه آنچه میدانی را برای دیگران تعریف نکن. اما این اعداد را که گفتی جالب و مهم است اینها در همان فصل و ماهی که آمدند خواهند رفت. اینها در هفت آمدند و در ۹ میروند. شاید سالها طول بکشد، اما همین مردمی که بر یکی مرگ گفتند فرزندانشان بر همان جاوید و درود میفرستند.
عبدالحمید از پدربزرگ پرسید چطوری این اتفاق میافتد؟و پاسخ شنید که شاید به اندازه قوم بنی اسرائیل زمان طی شود.. وقتی حضرت موسی فرمان خدا را به قومش رساند که دستور خدا را اجرا کنید، و قومش نافرمانی کردند، خدا آنها را بیش از ۴۰ سال سرگردان کرد چون قدرشناس نعمت الهی نبودند. این مردم هم ناشکری کردند و آن همه امنیت و نعمت و خوشی و برکت را نادیده گرفتند و به آنچه وجود نداشت دل بستند، و آن زمان همه پشیمان خواهند شد. فقط خدا میداند که چه اتفاقهایی پیش میآید. خداوند خودش ختم بخیر کند.
در برگشت به خانه رفت و در کارگاه کوچکش صنایع دستی را برای فروش آماده کرد. در آستانه شب عید بازار برای فروش ابزار و صنایع دستی مناسب بود. قاشق و ملاقه و گلدان چوبی که با ظرافت و دقت با ابزار و امکانات ساده در دسترس ساخته بود را به بازار میبرد و میفروخت. از قیمت ۴۰ ریال تا صدوبیست ریال فروخته میشد. بعضی از همکلاسیهایش هم کارهای مشابه انجام میدادند. برخی هم در روزهای پایانی سال در کارگاهها و فعالیتهای اقتصادی شرکت میکردند تا کمک هزینههایشان باشد.
پدر با نزدیک شدن به پایان سال برای بچهها لباس و کت و شلوار میخرید. روال اینگونه بود که بچهها کت و شلوار و لباس نو را در عید نوروز میپوشیدند به دیدار و به دید و بازدید میرفتند و بعد از تعطیلات در کمد و برای سال تحصیلی جدید میگذاشتند که در آغاز مدرسه استفاده میگردید. بعضیها هم که بزرگتر بودند از پدر خانواده پول برای خرید لباس دریافت میکردند و برخی هم از دسترنج خودشان تهیه مینمودند. هرچه به پایان سال نزدیکتر میشد جنبش و تحرک مردم بیشتر میشد. از خانه تکانی و خرید وسایل نو تا تغییر و تحول محیط زندگی و کاری صورت میگرفت اما مثل سالهای قبل نبود و از اشتیاق و شور و حال مردم کاسته شده بود.
معمولا شب چهارشنبه آخر سال مراسم چهارشنبه سوری برگزار میشد. در این سال این برنامهها بسیار ضعیف و کمرنگ شده بود در خیابانها از حاجی فیروز هم خبری نبود .عدهای تلاش میکردند تا از اهمیت عید نوروز و مراسم سنتی قبل و بعد آن بکاهند و مدام این جملهها را تکرار میکردند که عید ما روزیست که در آن روز گناه انجام نشود. یا عید واقعی روز پیروزی انقلاب است. در هر حال مردم بسیاری به سنت ملی پایبند بودند. مخصوصاً بچهها که با نزدیک شدن نوروز همچنان حال و هوای خاص خودشان را داشتند. مشخص نبود که تا چه زمانی بدین منوال خواهد گذشت. و آینده مردم و کشور در گرو چه اعمال و رفتارهایی و به چه سمتی میرود.
۱ نظر:
خیلی جالب و شگفت انگیزه
این مطالب
ارسال یک نظر