در یک روز معمولی که مردم مشغول کارهای روزانه خود بودند، صدای پای اسبان و چرخهای ارابه ها هر ازچند گاهی در خیابان می پیچید وگاهی نیز خودروهای عبوری که بیشتر وانت های باری بود از جاده سنگ فرش عبور میکردند.
در روستای جمنان، منازل اهالی با فاصله مناسب از هم ساخته شده بود و مابین اکثر خانه ها زمین های خالی که با سبزه و بوته یا درختان آراسته شده بود منظره زیبایی به منطقه می داد و فضایی مناسب و باز برای بازی بچه ها بود.
افرادی که در طویله های منازل خود گاو نگهداری میکردند از نوع نژاد گاوهای محلی بومی بود که صبح ها پس از دوشیدن شیرآنها، گاوها را بیرون میکردند وگاوها برای چرا در محل میرفتند و زمان غروب آفتاب به دم درب منازل می آمدند تا صاحبانشان آنها را در جایشان قرار دهند.
آن دسته هم که دارای دام و گوسفند بودند توسط یکی از افراد خانه برای چرا بیرون برده میشدند.در داخل محل و در کوچه و خیابان طیور آزادانه به چرا و گشت و گذار مشغول بودند.
زنان خانه دار علاوه بر انجام پخت و پز روزانه به کارهایی نظیر کاشتن سبزی و صیفی جات ، صنایع دستی ، دوخت و دوز البسه و لحاف و .... مشغول بودند.
در آن زمان اعتقاد خانواده ها اینگونه بود که صبح اول وقت باید اتاقها مرتب و جارو می شد و حتی بیرون درب خانه را نیز آب و جارو مینمودند تا انرژی منفی دور شود ، در واقع میگفتند با تحرک و نظافت صبحگاهی شیطان را از خانه دور میکنند تا روزی با طراوت وهمراه با موفقیت را آغاز کنند.
در زمانیکه بچه ها مدرسه میرفتند، زنان خانه به بچه ها صبحانه می دادند و با مرتب کردن لباس و وضعیت مناسب آنها را راهی مدرسه میکردند، سپس به امور روزانه خانه میپرداختند، و حتی به مزارع برای زراعت و باغبانی میرفتند و هنگام ظهر نیز نهار آماده و صرف می شد.در واقع مدیریت زمان و انرژی به دقت و درستی صورت میگرفت.
حکومت وقت بتدریج در حال آبادانی و سازندگی کشور بود و یکی یکی مناطق و روستاها به شبکه های برق سراسری و آب بهداشتی دست می یافتند.
در دوران کودکی استاد هنوز لوله کشی آب شهری در روستا انجام نشده بود و هریک از اهالی در منزل خود دارای چاه آب بودند که متصل به یک حوض ذخیره آب بود و آب مصرفی خود را از آن تامین میکردند.برخی از زنان لباس ها را برای شستشو داخل تشتی از جنس روی ریخته و بر سرشان میگذاشتند و به رودخانه جاری می بردند و می شستند که انصافا یک کار سنگین و دشواری بود مخصوصا در هنگام برگشت که وزن لباس های خیس بیشترهم می شد.
تمیز کردن جای دام و طیور و رسیدگی به کشت و داشت سبزیجات و صیفی جات و مرتب کردن خانه و همچنین پخت و پز که بیشتر با حرارت هیزم بود، کاری آسان نبود که اگر در این زمانه با آن شرایط تصور شود، قابل قبول برای زنان امروزی نیست.
در این ایام بود که یک روز وقتی بچه ها در حال بازی بودند اتفاقی روی داد که توان و تحمل کودک را بصورت شگفت انگیزی نمایان ساخت. محیط و زمان کودکی استاد پر از حادثه ها و خاطره ها ست که این اندک خاطره ها که از نزدیکان و دوستان و برخی نیز از زبان خودش مطرح شد ، بسیار کمتر از حجم بزرگ حوادث زندگی اش می باشد.از آنجایی که در اکثر روستاها درب های منازل باز بود و نشانه مهمان نوازی و صمیمیت بین اهالی بود ، اما در برخی مواقع ورود دام به منازل مشکلاتی را ایجاد می کرد ، چه آسیب رساندن به درختان و سبزیجات و محصولات کشاورزی در داخل حیاط خانه ها، و چه به هم ریختگی اوضاع و حتی در موارد خاص، آسیب به افراد، که اهالی نیز کم و بیش با این مشکلات درگیر بودند و به تدریج برخی نیز درب خانه ها را نیم باز میگذاشتند و یا می بستند.
در آن روز درب آهنی حیاط خانه باز بود و استاد به اتفاق چند نفر از هم سن و سال های خود که از همسایه ها و بچه های محل بودند در داخل حیاط مشغول بازی بودند ، مادر استاد به اتفاق چند زن همسایه در ایوان خانه که فاصله آن تا درب حیاط حدود 25 متر بود در حال صحبت و تمیز کردن سبزی بودند.
بچه ها غرق در بازی با هم بودند که ناگهان گاوی قوی جثه وارد خانه شد ، بچه ها همگی ترسیدند، اما این کودک شجاع بچه ها را پشت سر خود پنهان کرد و روبروی گاو ایستاد، و وقتی گاو روبروی شان ایستاد تکه چوبی گرفت و به سوی گاو حمله ور شد، در این لحظه بچه ها فریاد کنان بسمت مادران خود فرار کردند، اما این جوانمرد خردسال به سمت گاو حمله کرد، در این هنگام زنانی که همراه مادر استاد بودند به حیاط دویدند تا کودک را نجات دهند، گاو در این لحظه هجومی شد و سپس قصد رفتن و فرار کرد، در هنگام فرار گاو، شاخهای بلندش به پیراهن کودک گیر می کند و کودک را بلند میکند که در نتیجه سر کودک به زبانه فلزی درب آهنی برخورد می کند و آسیب می بیند، زمانی زنان و مادر استاد میرسند که از سر کودک خون فوران کرده بود و زمین پر از خون گشت، همه هیجان زده و ناراحت و ترسیده بودند، یکی از زنان مشتی پنبه آورد و بر سر کودک گذاشتند . مادر سراسیمه اما با شجاعتی بی نظیر که توانست در این لحظه حساس خود را کنترل کند ، کودکش را در آغوش گرفت و به بیرون رفت و دوان دوان به سمت شهر برای رساندن کودک به درمانگاه رهسپار شد که در همین هنگام یکی از جوانان محل بنام حجت که موتور سیکلت داشت سر رسید و با موتور به نزدیکی بیمارستان رفتند، موتور فقط تا راه آهن میتوانست برود و بقیه راه را مادر به سمت مرکز درمانی دوید و نفس نفس زنان به درمانگاه رسید.
پزشک و پرستاران کودک را از مادر گرفتند و بر تخت درمانگاه گذاشتند، از آنجاییکه از زمان حادثه تا رساندن به بیمارستان، کودک گریه نمی کرد و بعد از آن هم این امر ادامه داشت ،ابتدا پزشک کمی نگران شد، پس از معاینه شخصا به زدن بخیه و انجام پانسمان مبادرت ورزید.
اما آنچه پزشک معالج را شگفت زده کرده بود اینکه در طول مدت دوخت و بخیه و پانسمان کودک گریه نکرد، اما محکم با دستانش ملحفه ها را میکند که نشانه غیرت و مقاومت بالایش بود. آنقدر این صحنه پزشک و پرستاران را تحت تاثیر قرار داد که پزشک معالج که از اقلیت های دینی کشور بود خطاب به مادر استاد گفت که تاکنون کودک شجاع و با غیرتی چون وی ندیده است، و به شوخی یا جدی گفت که وقتی بزرگ شود دخترم را به عقد وی در خواهم آورد.
ذات و شخصیت هر فرد به عوامل و سوابق مختلفی بستگی دارد، اما برخی حرکات و رفتارهای انسان در کودکی نمایانگر اعمال اصلی و وجود نهادهای خاص او می باشد. و این نمونه ای از مقاومت دلیرانه و شجاعانه استاد در کودکی بود. اکثر افرادی که از این حادثه اطلاع دارند سن کودک را حدود سه سال گفته اند و این خاطره بارها توسط مادر استاد و برخی همسایگان و بستگان نقل شده است.
۶ نظر:
فرزند حیدرکرار همینگونه هست
درود بر غیرت و شجاعت و شهامتش
بدرستی که ایشون بنده ی ستوده نامگذاری شدند . ماشالله
انشالله هر جا هستند ، خداوند حافظ و نگهدارشون باشه . چطور میشه ایشون رو زیارت کرد ؟
الله اکبر
بچه شیر ، شیره حتی در خردسالی، به سن و سال ربطی نداره. ذاتا استاد ، شیر مرد بود حتی از بدو تولد. حیف ،کیه که قدر همچنین فرد دانا و لایق و توانایی را بداند؟ الان اگه حکومت دست همان پزشک با دین اقلیت مذهبی بود، استاد را بالای سر خود قرار می داد.
ارسال یک نظر