پیشگویی های حیرت انگیز - فصل چهارم - قسمت پنجاهم و نهم


بنام خدا

قسمت پنجاه و نهم
بازگشایی مدارس در مهرماه 1360 در میان درگیریهای سیاسی و نظامی


تابستان سال 1360 برای عموم مردم ایران بخصوص دانش آموزان سال بسیار سختی بود . هم از نظر اقتصادی واجتماعی، و هم از لحاظ امنیتی و سیاسی، با روزهای بسیار آشفته ای همراه بود . در بعضی مناطق افراد برای امور روزمره حتی نمی توانستند براحتی عبور و مرور نمایند . یا از سوی پاسداران یا از مجاهدین برخی مورد حمله قرار میگرفتند.

در بازار هم وضعیت ثبات نداشت . بسیاری از اقلامی که مردم قبل از انقلاب براحتی تهیه میکردند و در دسترس عموم بود اینک بصورت سهمیه ای و کوپنی بصورت محدود عرضه می شد.

گاهی از بلندگوهای مساجد به اهالی محل اعلام میکردند که برای تهیه کالا حضور یابند ، آن هم با قیمت هایی که دولت تعیین میکرد ،برخی مایحتاج ضروری عرضه می شد ، ایجاد صف های طویل برای تهیه و تامین اجناس مورد نیاز و ثبت نام و در نوبت قرارگرفتن برای دریافت مایحتاج ،حتی کود و سموم کشاورزی و خوراک دام و طیور موجب ایجاد حس نا امنی در مردم می شد و بسیاری بر این باور بودند که وضعیت بهتر نخواهد شد . دیگر مثل قبل نظارت بهداشتی و کنترل قیمت کالا و کم فروشی و کیفیت انجام نمی شد. البته عده ای از افراد که دست اندرکار عرضه کالا بودند با عرضه اجناس در بازار سیاه به ثروت هایی دست یافتند .

روحانیون و مبلغان مذهبی که بعدها مداحان حکومتی هم اضافه شدند تمام مشکلات را بعلت جنگ ایران و عراق – تحریم آمریکا و درگیریهای سیاسی داخلی اعلام مینمودند و این در حالی بود که منابع لازم برای تامین مواد ضروری در کشور وجود داشت.

در میدان جنگ هم درگیریهای نظامی شدیدتر می شد و در داخل کشور هم درگیریهاو بازداشت ها و اعدام ادامه داشت.

فشار بر اقشار مختلف جامعه هر روز بیشتر می شد. گشت های کمیته در شهرها و همچنین در سواحل دریا موجب نارضایتی عمومی شده بود- تقریبا تمامی روئسای کمیته های انقلاب اسلامی را روحانیون بعهده داشتند.

در یکی از محافل بیان شده بود که هاشمی رفسنجانی که رئیس مجلس وقت بود به علی اکبر ناطق نوری که وزیر کشور بود بطور شدیدالحنی تذکر داده بود که بایستی برای حفاظت از صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیروهای محافظ بگذارد. چون احتمال حمله از سوی مجاهدین و گروه های چریکی وجود داشت .

ریاست صدا و سیما بعهده محمد هاشمی برادر هاشمی رفسنجانی بود و پس از حوادث سال 1360 تقریبا تنها رسانه عمومی و رسمی حکومت محسوب می شد. بسیاری از نشریه ها و روزنامه های سازمان های سیاسی مخالف رژیم توقیف و تعطیل شده بودند و فقط چند روزنامه حکومتی مشغول فعالیت بودند . تبلیغات حکومت علاوه بر رادیو و تلویزیون با حضور مداوم و گسترده روحانیون و مداحان در سراسر کشور در هر محله و مسجدی صورت میگرفت . هیچ شبکه تلویزیونی غیر از صدا و سیما هم وجود نداشت تا مردم اخبار متفاوت دریافت کنند . البته در برخی مناطق مرزی مردم شبکه های تلویزیونی کشور همسایه را دریافت میکردند که عموما غیر زبان فارسی بود. در این میان رادیوهایی در امواج بلند فارسی زبان که در خارج از کشور فعالیت داشتند قابل شنیدن بود که با ارسال پارازیت ها بر امواج توسط حکومت به سختی قابل دریافت بودند.

از مهمترین ایستگاه های رادیویی به زبان فارسی میتوان به رادیو بغداد و رادیو مجاهد که از عراق پخش می شد ، و رادیو کویت که فقط نیم ساعت در حوالی ظهر هر روز فعالیت داشت.

رادیو ایران که متعلق به جبهه ملی و با مسئولیت شاپور بختیار از فرانسه پخش می شد. رادیو بی بی سی فارسی که از انگلیس فعال بود . البته بعدها رادیوهای دیگری به این مجموعه اضافه شدند.

علاوه بر آن افرادی که در رفت و آمد به کشورهای غربی مخصوصا اروپا بودند در هر سفری میزان محدودی اطلاعات و اخبار که از مجلات و رسانه های خارجی میدیدند و می شنیدند را به داخل کشور میرساندند. ضمن اینکه ارسال مجلات خارجی از طریق پست به داخل کشور ممنوع بود و چه بسا جرایدی که توسط مسافران هم وارد مملکت می شد در مبادی ورودی و فرودگاه ها مورد بازرسی و بسیاری توقیف می شدند.

یکی از آموزگاران بیان داشت الان ایران مثل یک زندانی میماند که مردم براحتی نمی توانند اطلاعات آزاد در جهان را کسب کنند ، که این موضوع برای محققان علوم و فنون سخت بود. البته دانشگاهها همچنان با انقلاب فرهنگی توسط حکومت تعطیل بود . وقتی افرادی از خمینی خواستند که دانشگاهها بازگشایی شود در پاسخ اعلام کرد که دانشگاه میتواند بدترین و بزرگترین خطررا برای حکومت ایجاد کند و دانشگاه را علت اصلی نابسامانی ها و بدبختی کشورهای مسلمان اعلام کرد. البته در جمله ای تاریخی و عجیب گفت :- دانشگاهی که دانشگاه نباشد ، دانشگاه نیست -. خیلی ها به این جمله دقت و تفکر کردند اما نتوانستند معنی آن را متوجه شوند.

در آستانه بازگشایی مدارس توان خرید مردم برای تهیه امکانات فرزندانشان پایین آمده بود و طبق روال سالهای قبل کمتر به خرید لباس ها و پوشاک مبادرت می ورزیدند و بیشتر تمرکز خانواده ها روی تهیه و تامین کتب درسی و لوازم تحریر بود که با گرانی نوشت افزارها این ملزومات هم بطور سهمیه ای تحت عنوان تعاونی و غیره عرضه می شد .با وجود تمامی اتفاق های دردناک تابستان، سال تحصیلی 1360 آغاز شد و دانش آموزان به مدرسه ها رفتند، اما با آغاز سال تحصیلی جدید در مهرماه اوضاع نسبت به سال های قبل فرق میکرد.

احوالپرسی دانش اموزان با هم و جویا شدن از معلمان کمی دردناک شده بود. چون عده ای از محصلان و آموزگاران حضور نداشتند. که بتدریج با جستجو و خبر گرفتن از همدیگر مشخص شد که این قشر فرهنگی هم در حوادث و درگیریها تا حدودی نقش داشتند . خبرهای ضد و نقیض از اعدام برخی و زندانی شدن عده ای می رسید . مدیر و ناظم مدرسه هم از دانش آموزان میخواستند به چنین بحث هایی وارد نشوند و روی درس خواندن تمرکز کنند. اماحضور افراد و چهره های سیاسی در مدارس که به مناسبت های مختلف مذهبی و سیاسی برای سخنرانی میآمدند ، عملا مدیریت مدرسه را تحت شعاع قرار میداد .

در اکثر روزها چه در صبحگاه و آغاز کلاس ها و چه در میان زمان های کلاس ها سخنرانی و سر دادن شعار انجام می شد و آنچه باید دانش آموزان در مسیر تحصیل علوم ، توان و تمرکز خود را می گذاشتند، با فرآیندی متقابل همراه بود و ذهنیت و افکار دانش آموزان درگیر موضوع های مختلف سیاسی و جنگ می شد.

در هفته های اول، برگزاری کلاس ها با تاخیر یا نامنظم صورت می پذیرفت . از نظم و انظباط سالهای قبل کاسته شده بود و افرادی که برای القاء ایدئولوژی به مداری می آمدند در سخنرانی های خود به صراحت بیان میداشتند به دستور امام همه باید اطلاعات 36 میلیونی باشند و هرگونه اخبار و گزارش مخالفان چه در محل و از همسایه ها و حتی از خانواده هایشان را به دستگاههای امنیتی و کمیته و سپاه ارسال کنند.

طبق فرمان خمینی از دانش آموزان خواسته شده بود حتی اگر از معلمشان هم مورد دیدند بلافاصله به کمیته و پاسداران اطلاع دهند.حکومت از مجاهدین عبارت منافقین را بکار برد و آنها را ملحد و مرتد و خائن نامید و از آن پس شعار مرگ بر منافقین هم به دیگر شعارهای مرگ بر کشورهای خاص اضافه شد.

در یکی از روزها خبر عجیبی رسید و مدارس تعطیل شد و دانش آموزان به خیابان آمدند . مردم هم مسیر روستایی تا قادیکلا را میرفتند . پاسداران مسلح با وانت و موتور در حرکت بودند. التهاب خاصی در منطقه حکمفرما بود.

خبر رسیده بود که یک نفر، چند پاسدار و حزب الهی را در جاده قادیکلا تیرباران کرد.

دانش آموزان به همراه دیگر مردم به منطقه مورد نظر رفتند و تقریبا مسیر طولانی بود ، اما اکثرا پیاده عازم مکان حادثه شدند. بعد از روستاهای جمنان و فولاد کلا و آبمال و نرسیده به دو راهی روستاهای قادیکلا و آهنگر کلا در یک زمین کشاورزی و باغی در چند نقطه خونهایی ریخته شده بود.

طبق نظر شاهدان و محلی ها فردی بنام بابک از اهالی روستای قادیکلا مینی بوس خط روستا را در بامداد و زمان تاریکی صبحگاه متوقف کرد و یک معلم و یک پاسدار و بسیجی را از خودرو پیاده کرد و هر کدام را به قسمتی جداگانه برد و پس از کمی بحث و صحبت با اسلحه آنها را تیرباران کرد.

پاسداران مسلح در منطقه مورد نظر در حال گشت و بررسی بودند . نقل قولهای مختلفی در مورد این حادثه از مردم شنیده میشد . اما عمده و صحبت اصلی این چنین آمده بود که یکی از اعضاء خانواده بابک توسط این افراد مورد تعرض و اعدام شده بود.

به گفته محلی ها یکی از کشته شدگان حادثه اخیر گزارش حضور و معرفی خانواده اش را به مراکز امنیتی ارائه داده بود و یک فرد دیگر در به قتل رسیدن آن نقش داشته است.

پاسدار کشته شده از منطقه جنگی برگشته و مجروح جنگی بود و معلم هم برای حضور در مدرسه قادیکلا عازم محل کارش بود.

بابک یک دامدار بود که پیوسته در حال دامداری در جنگلهای قادیکلا بود و طبق اظهارات اطرافیانش هیچ گرایش و عضویت سیاسی در گروه ها و احزاب نداشت که با کشته شدن عضو خانواده اش محل کار و دام های خود را رها کرد و دست به این اقدام زد و انتقام خود را گرفت .

پس از این حادثه نیروهای مسلح فراوانی به منطقه اعزام شدند تا او را دستگیر کنند اما موفق به بازداشت وی نشدند و گفته اند در پی تعقیب و دستگیری او چند نفر کشته شدند. بعد از آن کسی از سرنوشت بابک خبر نداشتند . برخی میگفتند به خارج از کشور رفت و برخی هم صحبت های دیگر میکردند.

در پائیز 1360 دیگر خبری از تظاهرات و درگیریهای گسترده خیابانی نبود اما اخباری از بازداشت گسترده تر به گوش میرسید .

از طرفی انفجارهایی در مناطق مختلف کشور بخصوص در شهرهای بزرگ و تهران رخ میداد. و ترورهای پراکنده صورت می گرفت که اکثریت را به سازمان مجاهدین نسبت میدادند.

در بهمن ماه هم خبر مهمی از تلویزیون حکومتی پخش و اعلام گردید که موسی خیابانی از رهبران سازمان مجاهدین خلق در یک عملیات و درگیری در خانه تیمی در زعفرانیه تهران کشته شد.

طبق اخبار واصله ، اشرف ، همسر مسعود رجوی و فرزندش محمد در خانه مذکور بودند و به غیر از فرزند رجوی تمامی افراد حاضر در منزل طی درگیری با پاسداران کشته شدند.

از تلویزیون مکان درگیری و تصاویر کشته شدگان و همچنین نوزاد به جای مانده نشان داده شد . طبق نقل قول ها اینطور بیان شده بود که یکی از اعضای سازمان مجاهدین که از محافظان سابق مسعود رجوی بود، گزارش مکان و افراد حاضر را داده بود. برخی هم از تسویه حساب درون تشکیلاتی سازمان می گفتند که طبق تصمیم رهبران سازمان و شخص رجوی برای حذف خیابانی، او را لو دادند.

بتدریج درگیریها و ترورها و انفجارها کمتر می شد و اذهان عمومی تحت تاثیر تبلیغات وسیع رسانه های حکومتی قرارداشت و اخبار جنگ در راس همه امور بود.

گزارش ها و تصاویر میادین جنگ بطور پیوسته از تلویزیون پخش می شد. دیگر امور مملکت هم با روایت سازی های عجیب انتشار میافت ، اما اوضاع اقتصادی هر روز بدتر و سخت تر میگشت.

دانش آموزان در مدارس هم شاهد نشر اخبار و روایت های مختلف توسط سخنرانان مذهبی و ایدئولوژی بودند.

برخی دانش آموزان طبق برنامه های سال قبل در اوقات فراغت با حضور در کارگاههای تولیدی – فروشگاهها – اراضی کشاورزی و باغی مشغول به فراگیری مهارت ها یا کسب درآمد و همچنین کمک به خانواده هایشان می شدند.

عبدالحمید هم پس از تعطیلی ساعات درسی و فراغت از مدرسه، بعد از ظهرها به پاساژ رنجبر، مغازه یکی از بستگانش میرفت و فعالیت میکرد و شب ها به مرور دروس تحصیلی می پرداخت . با وجود پر شدن مدت زمان در طول روز اما به امور دیگری هم می پرداخت ، درست کردن صنایع دستی و انجام امور مرتبط در کنار بهره گیری از استعداد های خاص خود که در آن زمان بیشتر در مسیر ادبیات فارسی و سرودن شعرهای حماسی بود فعالیت میکرد .

در زمستان سال 60 کمبود سوخت مشهود شد و طبق روال سال های بعد از انقلاب برای دریافت نفت که سوخت اصلی گرمایشی منازل بود، مردم باید در صف های طویل می ایستادند تا سوخت مورد نیازشان را تامین کنند.

در کلاس درس او و چند تن دیگر بعنوان دانش آموزان برتر محسوب می شدند . در یک مورد معلم بیان داشت که ایکاش موقعیتی فراهم می شد تا از چنین استعدادهایی استفاده مطلوب گردد و این در حالی بود که مسابقات علمی و ورزشی در مدارس بحالت تعلیق در آمده بود ، و در واقع یک محیط بسته برای ظهور توان های بالقوه ایجاد شده بود.

تشویق و ترغیب پیشرفتهای علمی و ارتقاء افراد مستعد وجود نداشت . یکی از معلم ها در کلاس گفت امیدوارم نسل شما به موقعیت مناسب برای موفقیت برسد . در کلاس انشاء یکی از موضوع های جنگ مطرح شد و او در انشاء خود نوشت و خواند ایرانیان همیشه نجیب و مهمان نواز و آزاده بوده اند، در تاریخ نیامده که ایران به کشوری حمله کرده باشد، یا جنگی را آغاز کرده باشد ، اما بسیاری به آن حمله کردند و جنگ های زیادی را تحمیل نمودند. جنگ قلب وطن را پاره میکند . در اینجا معلم تذکر داد که این جنگ نظام و اسلام را هدف قرار داده است.

البته در یک اقدام هماهنگ حکومتی موضوع جنگ ایران و عراق را یک توطئه خاص برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی می خواندند و اصولا دفاع از میهن جایی در تبلیغات نداشت و حتی صحبت ها و سخن ها ی حماسی ملی ممنوع بود. حتی برخی افراد که سرود معروف ای ایران را گوش می دادند مورد هجوم یا بازداشت قرارمیگرفتند .

طبق صحبت های خمینی ملی گرایی برخلاف اسلام است و ایران و وطن در برنامه های حکومت جایی ندارد. تا جائیکه فعالیت گروه های رسمی با گرایش ملی گرایی و افرادیکه حس وطن دوستی خود را اظهار میکردند مورد هجوم قرار می گرفتند.

با تمام این اتفاق ها دانش آموزان در حال گذر از چنین بحران ها و برهه سخت تاریخی بودند و باید آینده خود را به هر طریقی بسازند و چاره ای جز صبر و گذشت زمان نداشتند.



هیچ نظری موجود نیست: